ghalbe tanha

باید باشد
کسی که انگیزه ات باشد برای بیدار شدن
باید باشد
کسی که شانه هایش پناه گریه هایت باشد
باید باشد
آغوشی برای آرام شدن
آخ که چقدر یکی باید باشد…که نیست…

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 14:18 توسط بهار|

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آیینه و گفت :

احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی سال ها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم… آه!
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 13:37 توسط بهار|

من غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام

 

که هر وقت دلت خواست خردش کنی…!!!

 

غرور من اگر بشکند…

 

با تیکه هایش شاهرگ زندگی تو را نیز خواهد زد…

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 11:13 توسط بهار|

حکـــــــــــــــــــــایت من…

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…

دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…

حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…

زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…

گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…

حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…

پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 12:22 توسط بهار|

نه التماس می‌کنم

 

نه خیره خیره نگاهت

 

فقط آه می‌کشم و سکوت میکنم

 

همین آه برای تمام زندگی‌ ات کافیست

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 12:19 توسط بهار|

 

اعتماد کردیــ ؟!

خیانت دیدیــ ؟!

درد داشتــ ؟!

تنهاشدیــ ؟!

پس این اشتباه دوباره تکرار نکن

نگو این یکی بابقیهــ فرق دارهــ ...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 19:29 توسط بهار|

 


 می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود...
فقط کافیست خوب گوش بسپاری! و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!




 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 20:4 توسط بهار|

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 20:8 توسط بهار|

رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 19:17 توسط بهار|

چشمانم درآسمان

به جستجوی آخرین ستاره ی شب است

ومی روم به اوج/کناراو

ستاره ای که در سپهرآرزو

یگانه تقدیرمن است.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 19:10 توسط بهار|


آخرين مطالب
» کسی باید باشد
» او برای همیشه دیر کرده است
» غرور...
» حکایت من...
» آه من...
» خیانت دیدی...
» عشق خدا...
»
» رویا...
» آخرین ستاره...

Design By : Pichak